داغی که نه تو دانی نه من

ارسلان داغت مرا دق نداد ولی‌ بغض داد…باورم نیست که در تمام این یک سال که من آزادانه به دانشگاه میرفتم..درس می‌‌خواندم…خرید می‌‌رفتم..خوراک می‌‌خوردم..قهوه تلخ می‌‌دیدم..زندگی‌ می‌کردم..شادی داشتم..غم داشتم..تاب داشتم …تب داشتم..هرچه داشتم تو در زندان بودی..به جرمی‌ ناکرده…با تو صنمی نداشتم…ولی‌ امروز خبرت دلی‌ خون کرد و فردا شاید از یاد من هم بروی…ولی‌ امروز که عکست را دیدم خاطرای محو از ذهنم گذشت…بر اسمت دقیق شدم…اشنا بود…و که میداند اگر آشنا نبود چه ساده می‌توانستم بگذرم بر کلیپی خنده آور…جکی بی‌ خنده..یا عکسی‌ از دوست با یک لایک در فیسبوک…آری رفیق مردمی خوابیم که هرروز پی‌ مشکلات خودمان و چه میدانیم تو برای چه عاشورا رفتی‌…و چرا ۶ سال برایت بریدند…پسر حقیقت این است که من خاطرای از تو ندارم ولی‌ این چهره این نام در پس ذهن من بود تا شاید امروز بدانم که من تو را دیده ام..نمی‌ دانم چرا فکر می‌کنم حتما با تو فوتبال بازی کرده ام…امروز ماه رمضان است…تو در اوین..من اینجا…یادت میاید در مدرسه هر کلاسی یک روز افطار داشت.. با زبان روز تا خود افطار با تمام جان فوتبال.. رسم مدرسه بود…تو کجایی…من کجام؟ مردم کجایند؟ مطمئن باش که ۶ سال نخواهد طول انجامیدن که آن آب و خاک هنوز مردان و زنانی دارد که قرار آزادگی را بر فرار آوارگی نفروشند و بی‌ گناهانی چون تو را رهایی بخشند…نامت تا ابد جاویدان…اشک در حسرت دیدار جوان مرد..

پی‌: اای مردم…این جوان عمرش را از سر راه نیاورده..اینها نشانه‌های ماست…باشد که در فکر فرو روید

دلتنگی‌‌های یک مادر…مادر…مادر که می‌دانید چیست؟ به همیمان میگویند با پدر و مادر

http://www.daneshjouonline.com/2010-11-03-06-00-33/2010-11-03-06-07-07/5210-2011-08-01-14-11-42.html

ارسلان ابدی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.