در راستای درخواست کاربران بالاترین از رئیس جمهور میرحسین موسوی جهت حضور در رسانهٔ تازه به دوران رسیده ی یوتیوب،بیانیه شماره ۱۰ مهندس موسوی در سایت قلم نیوز منتشر شد.متن بیانیه بدین شرح است: بسم الله الرحمن الرحیم.بالا نشینان عزیز،خبر شمارا شنیدم،خبر مرگتان میتوانید بفهمید که من الان تحت محاصره هستم یا نه؟ من اگر هر حرفی مستقیم بزنم هم من را هم شمارا…میکنند؟ غیر مستقیم هم که میگویم نمیگیرید،میگم اعتکاف کنید،مسخره بازی در میارید،میگم برقو قطع کنید،میخندید،به گوینده شک دارید از عقلتان کمک بگیرید.من که الان همه مشاور هامو گرفتن،منمو مملیو میتی، از اولم خود شماها بودین که ایدئو فکر به ما میدادین.این جنبش میگن مردمی هست واسه اینه،ببینید چطور بی بی سی خبیث رو با اتحاد به زانو در آوردید، عزیزان من،از هر کیش و آیین مذهبی هستید،با هر نظر ای،وحدت عمل داشته باشید نه وحدت نظر،اگر تا الان آن تلویزیون لا مسبو را انداخته بودید،۴ تا آدم که میگرن من چی میگم دوره هم جم میکردید،الان هماهنگ بودید.برید همون مخملباف و سازگارا و نبوی و بهنود .. دوره هم جم کنین یه تی وی را بندازین که واسه یه خبر اینهمه لینک ندید آخرشم هیچکدوم به حد نصاب نرسه،همون زیرنویس کنید تو ماهواره کل ایران میفهمه برنامه چیه،تقیو نقی نداره ایراد بنی اسرائیل ی نگیرید.در آخر از شما میخوام طبق معمول بیانیه هام، که به اعتراض ادامه بدید و از این چیزا
جولای 14, 2009 در t 8:12 ب.ظ |
احمد خرم آبادی از تروریستهای زمان شاه بود که اعتقاد به مشی مسلحانه و تروریستی داشت و میخواست رژیم شاه را با زور اسلحه با یک رژیم الحادی و کمونیستی جایگزین کند. نامه معروف وی به مادرش از شرایط وحشتناک شکنجه گاههای رژیم شاه خبر میدهد. رفتاری که نظام مقدس جمهوری اسلامی با منتقدین و دوستاران خود دارد به چندین دلیل با آنچه احمد خرم آبادی ترسیم میکند بسیار متفاوت است: زیرا منتقدین نظام مقدس جمهوری اسلامی فقط منتقد هستند و اعتقاد به روشهای قانونی برای ایجاد تغییرات دارند و خودشان نیز جز نظام هستند و از بزرگان نظام و سردمداران آن محسوب میشوند.
نامه احمد خرم آبادی
مادر محبوب ،سلام ، دست پردرد تو را میبوسم ، برادرانم خوبند ؟ راستی مادر جان! دوستان عزیزی که زمن میپرسند ، لطف کن عرض سلامم برسان.
پدرم! آه مادر دیشب،خواب دیدم پدرم بیمار است ، روی مهتابی مشرف به حیاط ، خفته در بستری و تبدار است ، روی آن مهتابی ، که به هنگام غروبان بهار ، فرش میگستردی و پدر روی پتو ، تکیه به پشتی میداد ، و تو بر روی سماور ، که به یک گوشهی آن میجوشید ، چای دم میکردی ، و من و برادر کوچکتر ، میدویدیم پی بازی گرگام به هوا ، گرد آن باغچهی پرگل زیبای قشنگ.
آه مادر! خواب دیدم که غروبی است دلانگیز و بهاری ، دلتنگ ، و در آن مهتابی ، نیست جز بستر تب کردهی داغ پدرم ، و تو در گوشهی تاریک اتاقی غمناک ، زانوان را به بغل کرده و مینالیدی: “پسرم، وای خدا ، گشت چه خاکی به سرم”.
مادر ، به تو سوگند که از بهر تسلای تو نیست ، نه فقط خانهی ما غمبار است ، و نه تنها پدرم بیمار است ، چه بروجرد و لرستان ، و چه گیلان و سپاهان ، و چه شیراز و چه کرمان ، و چه اهواز و خراسان ، و چه تبریز و چه تهران ، و به هر خطه در این مدخل زندان بزرگی که بود ، کشور ایران ، صبح غمبارتر از تنگ غروب است ، غروب از شب تاریک ، دلآزارتر و کوه و در و دشت ، همه تیره و تارند ، و چه بسیارند پدرها ، زکرد و لر و گیلک ، زترک و عرب و فارس زبانی ، که زبیداد و ستمکاری ضحاک زمانه ، که به خونخواری و خونریزی به ضحاک زده نارو ، بستهست زچنگیز مغول دست ، و در صحنهی سفاکی و در قتل و جنایت ، پاک رکورد همه تاریخ شکسته است و در عرصهی بدنامی و بیشرمی و نامردی ونامردمی از شرح گذشته است.
و ای مادر پیروز ، زیادند پدرها ، که زداغ پسرانی ، که به زحمت و به یک عمر بپرورد جوانان ، ولی زآتش رگبار مسلسل تنشان گشته مشبک ، ز دق مرده و یا راهی دنیای جنون گشته ویا چون ، پدرم در شرف مرگ ، به بستر شده بیمار و نزارند
باری ای مادر محبوب ، پس از عرض سلام ، و از این طول کلام ، مطلبی با تو مرا در کار است ، مادر از تو گلهام بسیار است ، مطلب این است که دیروز نگهبان ، در سلول مرا باز نمود ، و زپایم به عطوفت ، غل و زنجیر گشود ، و مرا برد به زندان ، به اتاقی که در آن دژخیم است ، هان ، نگوئی مادر ، که مرا ذرهای از این سگ زنجیری زندان بیم است
باری ، آن مردک دژخیم که از پنجره میدید ، زجا جست و دوید ، تا به بیرون اتاقی که در آن بود به استقبالم ، و در این طول زمان ، داد چندین سلام ، و به تملق پس هر بار پیاپی میگفت: “بنده از دیدنتان خوشحالم” ، الغرض برد مرا توی اتاق ، روی مبلی بنشاند ، وه نبودی که ببینی مادر ، که چه سان مردک دژخیم ، چو سگها می کرد ، چاپلوسی و دم می جنباند ، آن قدر لابه و درماندگی و عجز نمود ، آن قدر لب ز سخن بست و زنو بازگشود ، جان من را به لبانم برساند ، آخرالامر چنین گفت: “بسی خوشبختم و به خوشبختی خود می بالم ، که شما را زعنایات ملوکانه دهم آگاهی ، نامهی مادرتان از شرف عرض گذشت ، آریامهر عنایت کردند و شما را به ساواک آوردند ، بعد از این پست مهمی به شما بسپارند ، شاید از حال به مافوق منت بگمارند ، لطفاً این نامه به توشیح مزین سازید ، و خود آماده نمائید که ، در انجمن آتی ارباب جرائد ، به تعریف و به توصیف رموزی که از آن گشته ، پدیدار ، زماهیت این ملت بیدار ، سخن رانده و هر بار ، به این جمله تکیه نموده ، و جان سخن این جاست ، که در سایهی این رهبر هوشیار و تواناست ، که در سطح کشاورزی و در صنعت و بهداشت و فرهنگ ، و هر چیز که در زندگی خوب توان داشت ، چنان گام عجولانهای این ملت نوخاسته ، برداشته ، که تا آن چه عیان است ، ایران به شمار دول راقیه پیوست ، و این ملت آزاد به سرمنزل مقصود رسیده است ، و نیز از عمل و کردهی خود ، در اثر گول و فریب دول مرتجعی که از تب پیروزی ، این نهضت ملی به هراسند ، که اظهار ندامت به پشیمانی خود ساخته ، شرمندگی ابراز نمائید ، و بدانید ، که از امروز ، در دولت و اقبال و سعادت ، همه جا بر رخ سرکار گشوده است ، وگرنه که فقط ثروت و پول است ، که خوشبختی هر فرد بدان باشد و بوده است
برادر ، به من و حضرت عالی چه ، که اگر مردم این کشور پهناور زرخیز ، ستمدیده و بیچاره و بدبخت و فقیرند و محتاج ، به نانند ، ولو فرض که از گرسنگی پاک بمیرند ، و یا آن که فلان مردک بیمار چه سازد ، و فلان عمر و یا زید نیارد ، که به تحصیل کمالات بپردازد ، بس ار نکبت و بدبختی ادبار دگر هست ، برادر ، تو که در رشتهی تحصیل مهندس شدهای ، و در این پست بزرگی که از امروز بگیری ، دگرت هیچ کم و کسر نداری ، کنون این قلم ، این نامه ، به خوشبختی خود صحه گذارید.”
کنون مادر محبوب! ، تجسم بکن آن صحنه و آن فلسفه ی مردک دژخیم به ، یاد آر ، و یک لحظه تفکر به حیاتی که به فرزند تو شاهانه ، ببخشند ، و در ارج و ازایش ، همه شالودهی انسانی از آن بازستانند ، و فرزند عزیز تو ددی باشد و از خون زن و بچهی ، این مردم بیچاره شکم سیر کند ، شادتری؟ ، یا نویسند و بگویند که احمد ، پسرت ، کان شرف بود ، و اندر ره آزادی این ملت دربند ، شجاعانه به پا ساخت ، و با ایدهی انسانی و ایمان وشرف مرد
نه آزرده مشو مادر محبوب ، یقین است که در زعم تو هم مرگ ، به از زندگی است که با ننگ قرین است
پس ای مادر محبوب ، به من گوش خبردار ، چو زآن مردک دژخیم ، شروطی که گذرنامهی ننگین حیات است ، شنیدم ، به خشم آمده فریاد کشیدم ، که: ، “دیگر خفه باش احمق بدبخت ، تو آن قدر خرفتی که ندانی ، که سراپای من و خلق ، زنفرت شده آکنده از این شاه و از این تاج و ازاین تخت ، تو گوساله ز تفالهی مدفوع همین خلق کنی ، تغذیه و باز کنی فخر؟ ، که من سیرم اگر خلق گرسنه است؟ ، به من چه؟ ، تو بیچاره هنوزی که هنوز است ندانی ، که مراد از تز انسانی و شالودهی آن چیست ، این فلسفهی ددمنشی درخور و شایستهی آن ، نیست ، تو بیشرم ، و آنان که در این فلسفه همفکر تو هستند ، به ظاهر همه انسان ، ولی از عالم انسانی و اندیشه بدورید ، شما را همگی چشم و زبان هست ، ولی لال و کورید ، شما روبهکان گرد سگی جمع شدهاستید ، و صبح و شبی همچو خدایاش بپرستید ، او هم به گمان است که بود شیر ، و این کشور ویرانه ، بود جنگل و خود نیز ، خداوند وحوش است ، پس ای بیشرف پست ، گمانات اگر این است ، که ما هم چو شمائیم ، که بر ملت خود پشت نمائیم ، بدان فکر تباهید ، که از مغز علیل تو و آن شاه توانات ، تراویده و در ایدهی ما نیست ، و در مذهب ما ، شاه خدا نیست ، تو گفتی که مهندس شدهام؟ ، پشت به مردم بکنم؟ ، پست بگیرم؟ ، و من این زندگی ددمنشی را بپذیرم؟ ، برای چه؟ که یک بار نمیرم ، ای ننگ بر این دانش و فرهنگ ، تو گفتی ، که من این ملت محروم فراموش کنم؟ ، پول ، هر آن قدر که میبایدم از شاه بگیرم؟ ، و من از ملت خود ، فاصلهای دورتر از ماه بگیرم؟ ، برای چه؟ که یک بار نمیرم؟ ، نه! ، این دانه و این دام تو بردار ، و در رهگذر روبهکی خام ، که ترسیدهتر از خویش نیابیش فرودآر ، و بدانم که چه سان زندگی مرد محناست ، و ای مردک دژخیم ، تو و شاه بدانید ، من آنام که نه یک بار ، ولو آن که دو صد بار ، به هر مرگ فجعیی که بخواهید بمیرم ، و من این زندگی ددمنشی را نپذیرم ، این که سراپای وجودم ، همه لبریز از این ایدهی انسانی پاک است ، ولی ، زندگی ای مردک دژخیم ، محناست و زیباست ، ولی کی؟ ، در آن وقت که این خلق از این آب و از این خاک ، به اندازهی هم بهره بگیرند ، نه این طور که گوئی ، که من سیرم و بگذار که این خلق ، به بیچارهگی و گرسنهگی پاک بمیرند.”
ای مادر محبوب
تقاضای تو از شاه جنایتگر سفاک ، به آن روبه ترسوی دمی داد ، که چونان ، ره نامردی و رذلی و حیوان صفتی پیش کشاند ، و مرا نیز بخواند ، که به آن جمع بپیوندم و چونان ، ره ددخومنشان پیش بگیرم ، تو فقط از نظر عاطفهی مادریات نامه نوشتی ، مگر فکر نکردی که در این مرحله از گردش تاریخ ، آن کس که به فرمان ملوکانه زرگبار مسلسل برهد ، زنده به گور است؟ ، بدان ، احمدت این ننگ ابد را نپذیرد ، و مادر به تو سوگند ، که مردانه بمیرد ، و مادر ، اگر این جسم نحیفام ، چو غربال شود زآتش رگبار مسلسل ، هیچ مخور غم ، چون جوانان برومند این ملک ، همه احمد و فرزند تو هستند ، روزی از این مردک نامرد ، از این هرزهی ولگرد ، از این خائن جاسوس ، از این شاه جنایتگر سفاک ، بگیرند ، بهای همه خونهای جوانان وطن را
جولای 15, 2009 در t 10:42 ق.ظ |
مرسی ،واقعا زیبا بود، چی شد اینجا گذاشتی؟
جولای 15, 2009 در t 2:22 ب.ظ |
ندا 2 Neda
..
ندا را بی ندا کردی بسیجی
جهانی ، بر عزا کردی بسیجی
نگاه ِ آهوی معصوم ، ندا ، شد
نماد مردم ِ ایران ، بسیجی
نگاه ِ تو سخن می گفت با ما
کجائید ای جوانان ، نسل ِ فردا
نگاهش جستجو ، ندای ِ ایران
که همکاری کنید ، پیکار ما را
صدا ، از بَهر ِ آزادی بلند شد
ندا ها را ، ز ِ خون ها ، جامه ، تر شد
ندایت را بلند ، آزاد سَر د ِه
ندا های جهان ، همراه تر شد
که دزدان جملگی با هم نشستند
به غارت ، مال ما ، پیمان به بستند
ستان مام ِ وطن از بردیا ها
نشان ، نیکان که آزاده پرستند
جولای 16, 2009 در t 3:21 ب.ظ |
[...] – ادامه مطلب.. [...]
جولای 16, 2009 در t 3:38 ب.ظ |
ممنون از شما
جولای 16, 2009 در t 4:18 ب.ظ |
سلام
به نظر من درست نیست مطلبی طنز حتا از جهت مثبت، از طرف میر حسین موسوی سردارسبز ایرن درج کنید این کار یک جور بی حرمتی است به این بزرگوار . ببخشید اگه اشتباه می کنم …فقط احساسم رو گفتم
با تشکر
جولای 16, 2009 در t 4:27 ب.ظ |
درود
حرف شما کاملا متین،و پسندیده هست، همونطور که عنوان کردید مطلب طنز هست،و اگر دقت کنید در پاسخ به لینک خاصی داده شده، متاسفم که هم چین حسی رو به شما داده،قصد مزاح با میر حسین در کار نبوده، با عدهای از کاربران سایت برای عوض کردن فضا شوخی کردم، لینک مرتبط رو میتونید اینجا بخونید،ممنون ازتزکر شما
http://mahandaily.blogspot.com/2009/07/youtube.html
جولای 16, 2009 در t 7:40 ب.ظ |
سلام
دوست عزیز از جواب تون ممنونم من رفتم و لینک مرتبط رو خوندم راست میگید اون نوشته طوری که بود چنین طنزی را هم می طلبید…البته من هنوز هم با شوخی با افراد بزرگ و محترم مخالف هستم… اما این ها به کنار من یک چیز دیگه رو هم فهمیدم این طور که پیداست ما با خودمون هم اتحاد نداریم عده ای می گویند با موسوی/ و عده ای می گویند موسوی کیست؟ و او را برابر با کسان دیگر می دانند. می گویند ما رهبر نمی خواهیم! آیا یک جنبش بدون رهبر می تونه به نتیجه برسه؟
جولای 16, 2009 در t 7:53 ب.ظ |
این جنبش اصولا مردمی بوده، همه موسوی رو به عنوانه رهبر قبول دارند، آن افرادی هم که میگن موسوی کیست همان هخاها در لس آنجلس هستند، عموم مردم با هم متحد هستند، اینها یا مشتی خس و خاشاک هستند که برای تفرقه افکنی میان بین ما، یا بی اطلاع